تبليغاتX
درد ودل مجازی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


درد ودل مجازی

فردا امتحان پی دارم عجب اعتماد به نفسی دارم من

قرار بود با مامان برم دکتر ولی از اونجایی که امتحان داشتم و قرارا چتی با احسانه نرفتم الان

از خودم دلگیرم

باید یه خلوت حسابی با خودم بکنم

به قوله نمی دونم کی:بیشترین صدمه ای که مردم جهان می ببینند به خاطره این است که نمی توانند در اتاقی بشینند و تفکر کنند.

ولی خوب همیشه استثنائ هست حالا این دفعه من می خواهم جزه استثنائ ها بشم

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت17:12توسط افسانه | |

من رو باش یه مدت لعیا بیچاره را نصیحت می کردم

جونی یعنی همین افسانه؟؟؟

دلت واسه همون افسانه تنگ نشده...

من و باش خودمو مچل کردم حالم از خودم بد می شه

خدایا دیگه تمومش کن بذار حداقل از خودم راضی باشم.

دارم با لعیا چت می کنم عزیزم

دوره دانشجویی جشن خداحافظی تو خوابگاه واسه امون گرفتن نه اینکه ما ۷ تا خیلی بچه های خوبی بودیم

خلاصه قرعه کشی کردیم ترتیب و که یادم نیست لعیا می گفت داره از اخر به اول می اد بعدش منم بعدش لعیا

کلی سر این موضوع خندیدم .ان شالله الی هم  با توکلی خوشبخت بشه

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت22:50توسط افسانه | |

چقدر دلم تنگ شده بود واسه درد و دل کردن

شروع دوباره هم با خوشحالی و ناراحتی شروع شد

خوشحالی از ازدواج الی با توکلی چقدر خوشحالش شدم ان شالله خوشبخت بشن ،انش الله همه خوشبخت بشن

و بعدش از ناراحتی و افسردگی این ؟چقدر ناراحتشم نمی دونم چرا بهش فکر می کنم ولی از خدا می خواهم کمکش کنه شاید این دفعه دعام گرفت

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت22:34توسط افسانه | |

خیلی وقته بیومده ام اینجا حتی بازش نکردم وبلاگ هایی که دوست دارم بخونم

دقیقه الان طوری شده ام که فقط چیزهای سیاه و میبنیم

حوصله حرف زدن حتی خندیدن ندارم

گریه ام می اد ولی نمی خواهم گریه کنم

نمی دونم والا این چه روزگاریه خسته شدم

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت19:3توسط افسانه | |

ساعت 3 رفتم دنبالش که بیارمش خونه امون می دونستم دیر برسم مثل همیشه فکر می کنه تو یه شهر جدید یا گم می شه یا همه می فهمن از یه شهر دیگه اومده کیفشو می خواهن بزنن

بازم من دیر رسیدم!!!!!!!!

یکسالی می شد همدیگر و ندیده بودیم کلی حرف زدیم به من گفت چقدر عوض شدی مانتوت ،موهات،و...یهویی

رفتم تو فکر واقعا اینقدر عوض شدم؟شایدم می دونستم عوض شدم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم

کاش ایینه ها هم حرف می زدند.   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت23:36توسط افسانه | |

سلام خداجونم .تو که همیشه خوبی،حاله ما رو بپرس

ما هم وبیم به قوله بعضی ها 21 روز می گیم خوبیم شاید نیروی جاذبه کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟

حتما می گی چی شده مزاحمت شدم ؟امروز تو آزمایشگاه داشتم فکر می کردم به این که هر کسی یه دوست جونی ٍیه استاد عاشق پیشه ای داره واسه اش نمره بگیره هم نیازاشو درست کنه خلاصه اینکه پارتیش بشه

ما چی کار کنیم ( خودمو دو تا حساب کردم) ؟؟؟؟

اصولا می گی خوب بنده من تلاشت و زیاد کن !

ولی خداجون تو جایی که پارتی و پول و ناز و عشوه حرف اول می زنه تلاش کیلویی چند؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت23:24توسط افسانه | |

ساعت 3 بود داشتم می اومدم خونه که دو دختر که تقریبا کوچولو بودن و طبق تخمین من راهنمایی بودن توجه امو جلب کردن

ولی از اونجایی که خسته بودم سرعت و زاید کردم و به راهم ادامه دادم که یهویییییییی

صدایی به گوش رسید ؟؟؟؟؟؟؟

با من دوست می شی؟

چرا جوب نمی دهی؟( بقیه اشو که بلدید سانسورش می کنم)

خلاصه ما دوباره یهویییییی غیرتی شدیم می خواستم از دختر محله امون دفاع کنیم که

صدای به گوش رسید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای دختر خانم

دختره به پسره: خونه اتون کجاست؟

کلاس چندی؟

پ.ن1:خوب شد غیرتی نشدم وگرنه بدجور ضایع می شدم هاااااااااا

بعدن نوشت: کجاش مبهمه ؟اصلا نتیجه اشون بدونید زود غیرتی نشید

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت23:50توسط افسانه | |

من و بابا در ماشین:

بابا- اگه دکتر گفت امپول بنویسم نگی نههههههه

من- مگه من بچه امم خودم سرم می شه

بابا- می دونم که امپول نمی ذاری بنویسه

من- باشه

من و دکتر در مطب

من- دکتر امپولم می نویسی؟

دکتر- بنویسم؟

من- نه گناه دارم

دکتر- پس فقط یه مسکن می نویسم

من - باشه دست درد نکنه

دکتر- ( احتملا می گه از این قدت خجالت بکش)

پ.ن:

بابام کلی عصبی شد که امپول ننوشته در حالی که من قند در دلم اب می شد!!!

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت0:10توسط افسانه | |

به دوست جون اس ام اس دادم بحرفیم ولی مهمونی بود

خیلی دلم گرفته بود ،تو خونه هم که نمی شه گریه کرد فقط اهنگ گوش کردم تا شبش که یهویی زینب جونم وصل شد تصمیم گرفتم باهاش درد ودل کنم اولش خیلی سخت بود ولی........

هم راحت شدم هم نه این دیگه چه حسیه؟؟؟؟!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت0:44توسط افسانه | |

دیروز که صدای اس ام اس اومد بعد از خوندنش خیلی خوشحال شدم اخه دوست جونم اس ام اس داده بود که ساعت 7/30 وصل شو با هم بچتیم

ساعت که 7/30 دوست جونم اومد نمی دونم چرا یه حسی به من می گفت ناراحته

خلاصه بعد از چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن که دیروز رفتم پیشه دکترم و گفتم می خواهم برم شیراز چشمم و عمل کنم

من : خوب

دوست جون : دکتر گفت بیخودی نمی خواهد خرج کنی و وقت بذاری دید چشمت بر نمی گرده

من :

من : اشکال نداره عزیزم درست می شه و.......

پ.ن1 : دوست جون طی یه ماجرایی که با من وبقیه بچه ها رفته بودیم از کوه افتاد و چشمم راستشو از دست داد

پ.ن 2 : نمی دونم واسه یه غریبه که نمی شناسی دعا می کنی یا نه ؟اگه این کارا می کنی تو خلوتت با خدا دوست جونه من و هم یاد کن

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت18:59توسط افسانه | |